محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

498

خلد برين ( فارسى )

حيدر گويان و نعره‌زنان به خانه‌ها داخل شده كمر به تفحص آن گوهر ناياب بستند . اما اسماعيل ميرزائيان چون به ميدان اسب رسيدند شمخال - سلطان مردود در دروازهء باغچهء حرم را بر روى ايشان گشود و خلفا و اتباع اكثر سواره به آنجا داخل شده به جستجوى شاهزاده مشغول گرديدند . و شاهزادهء ناكام چون ديد كه آن گروه گمنام چون قضاى آسمان از در و بام هجوم آورده جوياى آن سرورند عزم آن نمود كه قدم از حريم حرم بيرون نهد و به هواداران خود پيوندد و چون درها را بسته و اعدا را به رسم دربانى در پس درها نشسته ديد از راه ضرورت به حرم باز گرديد و گمانش آن بود كه معاندان هر چند سركشى پيش گرفته پاى از حد ادب فرا گذارند از راه رعايت حرمت حرم ، راهى به آن مقام محترم ندارند غافل از آن كه گروهى كه مركب بىشرمى به باغچهء حرم تاخته سنگ جرأت به شيشه خانهء صوفيگرى و اخلاص خود انداخته باشند پروائى از دخول حرم و هتك حرمت پردگيان آن مكان محترم نخواهند داشت . القصه چون شهادت شاهزاده در ديوان قضا رقمزدهء كلك تقدير بود چندان كه سعى نمود از هيچ باب درى بر روى وى نگشود و به هر در كه شتافت گشادى در كار خود نيافت عاقبت تن به قضا داده روى اميد به ذيل عطوفت مادر مهربان نهاد . مقارن آن آن ديوسرشتان از شيشه ضبط بيرون جسته شيشهء حرمت حرم را به سنگ جرأت و جسارت شكستند و قدم بىشرمى به درون حرم و ميان پرده نشينان آن سراى محترم نهاده ابواب جستجوى شاهزاده را بر روى خود گشادند . و چون شاهزاده ديد كه خصم قوى بازو با تيغ كنده به سر - وقت وى رسيد لا علاج به صوابديد مادر چاره‌گر لباس نسوان در بر و چادر ايشان بر سر كرد و به اميد آن كه شايد در آن لباس آن گروه حق ناشناس وى را نشناسند خواست كه در ميان جمعى از نسوان از آن خانه به خانهء ديگر رود . در آن اثنا قضا كار خود را كرد و فوجى از آن بىرحمان را بر سر وى آورد . گويند كه در اثناى عبور ايشان